هنوز هم دوستت دارم...
من امشب از غزل از مثنوي از گريه سرشارم
سرم را ميگذارم بي تو روي شانه ي تارم
پري هاي خيالم ناگهان در رقص مي آيند
که تو شرقي ترين آئينه مي آيي به ديدارم
سرت را ميگذاري روي زير اندازي از چشمم
نگاهم ميکني چشمي که عمري کردي انکارم
دل من گر چه چشم زخمي اسفنديار اما
چگونه ميتوانم از نگاهت دست بر دارم
تو رفتي و منم ماندم با شعر و سه تار اما
به دندان پشت دستم مينويسم دوستت دارم